تبليغاتX
هزار آینه

هزار آینه

وقی دل شکسته ُنیستان غربت است

تنها بهشت گم شده ی ما عدالت است

 

ای قاتلان عاطفه ُاین جا چه می کنید؟

این جا که جای پای شهیدان غربت است

 

وقتی بهشت را به زر سرخ می خرید

چشمان تان شکاف تنور قیامت است

 

منت چه می نهید که عمق نمازتان

خمیازه ای به گودی محراب راحت است

 

یک سوی کاخ زرد دلان سبز می شود

یک سوی چهرها همه سرخ از خجالت است

 

پنهان کنید یوسف اندیشه ی مرا

وقتی که دزد راه ُزلیخای تهمت است

          علیرضا قزوه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 8:25  توسط فروهر معدنی  | 

پنجره

در سکوت پنجره رازیست

به پهنای دشت آسمان وسیع

به وسعت آبی دریا لبریز

و به آرامش خاک بی ادعا

در سکوت پنجره فریادیست

به بلندی آه در گلو خفته

و به شکسته آوای نی ای محزون

و توچه میدانی در دل پنجره کدامین صدا جاریست !!

پنجره قصه التهاب کویر را در دل پرورانده

پنجره همراه با درد تک درخت ایستاده در دل طوفان

نالیده

و با تازیانه های سرکش باد در هجوم لحظه ها

 سر کرده

و اینک...

این خامش از هیبت تب سوخته

در انتظار طلوع صبح بیداریست

در انتظار غوغای باران بهاریست

در انتظار قیام وعده ی موعود گل نرگس

اباصالح المهدیست...

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 11:18  توسط فروهر معدنی  | 

با شیطان بیشتر آشنا شویم.

همانطور که مي دانيم شيطان از جنس جن است و از آتش خلق شده ، قبل از اينکه از بهشت رانده شود خدا را بسيار عبادت مي کرده ، به همين دليل"عزازيل" نام گرفته است.

امام علي (ع) مي فرمايند : شيطان هفتاد هزار سال خدا را عبادت کرد و فقط يک نماز دورکعتي او چهار هزار سال طول کشيد. وقتي خدا انسان را از خاک آفريد و در آن روح دميد به تمام ملائکه دستور داد که بر آدم سجده کنند و همه سجده کردند به غير از ابليس.

شيطان به خدا گفت : من هفتاد هزار سال تو را عبادت کردم و خود فرموده اي که هرکسي مرا عبادت کند عبادتش را بي نتيجه نمي گذارم و عوضش را به او مي دهم. خداوند فرمودند : هرچه مي خواهي در دنيا به تو عطا مي کنم.
شيطان گفت : اول اينکه اجازه بدهي تا قيامت زنده بمانم.
خداوند پاسخ داد : تو را مهلت مي دهم.
دوم اينکه در مقابل هر يک فرزند آدم دو فرزند به من عطا کني که براي هريک از اولاد آدم دو فرزند را مسلط کنم تا آنها را به گمراهي بکشانند ؛ خداوند باز هم قبول کرد.
سـوم اينـکه از تـو مـي خــواهــم مــرا در بدن اولاد آدم همچون خون جريان دهي که از هر کجاي بدن انسان بتوانم او را به معصيت بکشانم.
چهارم اينکه مي خواهم اولاد آدم ما را نبينند ، اما ما آنها را ببينيم.
پنجم اينکه مي خواهم به من قدرتي دهي که به هر شکلي که مي خواهم درآيم و هر کجا که مي خواهم بروم.
ششم اينکه مي خواهم تا دم مرگ پيش اولاد آدم باشم (يعني حتي وقتي که حضرت ملک الموت (س) براي قبض روح به سراغ انسان مي آيد ، شيطان هم حاضر مي شود و انسان را وسوسه مي کند)
امام باقر (ع) مي فرمايند :
هنگامي که انسان در حال جان کندن است خيلي تشنه مي شود و در آن هنگام شيطان با يک ليوان آب مي آيد و ميگويد اگر بر من سجده کني و کافر شوي اين آب را به تو مي دهم وقتي نااميد مي شود شيطان آب را مي ريزد و مي گويد من از تو بيزارم و مي رود.

هفتم اينکه از تو مي خواهم که مرا به سينه اولاد آدم مسلط گرداني تا او را وسوسه کنم.
خداوند در پايان مي فرمايد :
تمام خواسته هايت را برآورده مي کنم ولي هرکس پيرو تو باشد او را با تو به جهنم مي فرستم.
بعد شيطان مي گويد : اي خدا به عزت و جلالت قسم که همه انسان ها را گمراه مي کنم مگر عـده اي مـعـدود کــه بنده خاص تو هستند. پس گفت حالا که مرا بيرون مي کني جايي براي زندگي کردنم معين کن.
خداوند فرمودد : تو را در حمام ها و هر جا که محل رفت و آمد مردم باشد قرار دادم شيطان گفت : غذاي من چه باشد ؟ خداوند فرمودند : سر هر سفره اي که (بسم الله الرحمن الرحيم) گفته نشود بنشين و با آنها که همچو حيوان گرسنه اند غذا بخور!
حضرت امام محمد باقر (ع) در اين باره مي فرمايند : اگر اول غذا يادتان رفت "بسم الله" بگوييد ، آخر غذا بگوييد تا شيطان هرچه خورده برگرداند.

بعد شيطان گفت : که من احتياج به آب دارم. خداوند فرمودند : آب تو شراب و هر چيز مست کننده باشد.
شيطان گفت : براي من کتابي قرار بده ؛ خداوند فرمود : کتاب تو وشم باشد (خالکوبي ها و کتاب هاي سحر و جادو) و بعد گفت : براي من حديثي قرار بده ، خداوند فرمود :حديث تو دروغ است.

روزي حضرت محمد (ص) شيطان را حاضر در مسجدالحرام ديد پيش او رفت و به او گفت اي ملعون چرا ناراحتي ؟
شيطان گفت : از دست تو و امت تو ناراحتم.
حضرت فرمودند : چرا از من ناراحتي ؟
شيطان گفت : چون اين همه تلاش مي کنم تا مردم را گمراه کنم ولي تو در روز قيامت آنها را شفاعت مي کني و تمام زحمات مرا به هدر مي دهي به همين خاطر با تو دشمنم. حضرت فرمودند : از امتم چرا ناراحتي ؟
شيطان گفت :

اول اينکه :
وقتي به هم مي رسند سلام مي کنند که سلام اسم خداست و من از اين اسم مي ترسم.
دوم اينکه :
وقتي همديگر را مي بينند به يکديگر دست مي دهند و تا دستهايشان از هم بيرون نيامده گناهشان بخشيده مي شود.
سوم اينکه :
وقتي مي خواهند غذا بخوردند "بسم الله" مي گويند و من ديگر نمي توانم غذا بخورم و گرسنه باقي مي مانم.
چهارم اينکه :
بعد از غذا خوردن "الحمدالله"مي گويند.
پنجم اينکه :
وقتي اسم تو مي آيد بلند بلند صلوات ختم مي کنند و ثواب آن آن قدر زياد است که من فرار مي کنم.
ششم اينکه :
وقتي مي خواهند کاري بکنند "انشاءالله" مي گويند و من ديگر نمي توانم در آن کار دخالت کنم و آنها را بر هم زنم.
هفتم اينکه :
صدقه مي دهند و وقتي که صدقه مي دهند هم گناهشان آمرزيده مي شود و هم هفتاد نوع بلا را از خود دور ميکنند.

حضرت نبي (ص) در اين مورد مي فرمايند : وقتي انسان دستش را در جيبش مي کند تا صدقه بدهد هفتاد شيطان دست او را مي گيرند تا او را منصرف نمايند.
هشتم اينکه :
قرآن مي خوانند و در خانه اي که قرآن خوانده مي شود ديگر جايي براي من باقي نمي ماند چون در آن خانه ملائکه رفت و آمد مي کنند.
نهم اينکه :
مرا زياد لعنت مي کنند و با هر لعنت يک زخم بر بدنم مي افتد و تا زماني که آن شخص را به گمراهي نکشانم آن زخم ها خوب نمي شوند.
دهم اينکه :
هنگامي که گناه مي کنند سريع توبه مي کنند و زحمات مرا هدر مي دهند.
يازدهم اينکه :
عطسه که مي کنند"الحمدالله" مي گويند.
حضرت محمد (ص) فرمودند : عطسه از طرف خداوند و خميازه از طرف شيطان است و وقتي عطسه مي کنيد بايد "الحمدالله" بگوييد.

وقتي انسان نماز مي خواند شيطان از او دور مي شود. بخصوص اگر سجده طولاني باشد ، شيطان از روي ناراحتي فرياد مي کشد.
حضرت امام صادق (ص) فرمودند : هرکس نماز نخواند از شيطان پست تر است. چون شيطان يک خطا کرد و آن هم اينکه بر آدم سجده نکرد ولي انسان اگر نماز نخواند براي خدا سجده نمي کند.
حضرت محمد (ص) فرمودند : مجوز عبور از پل صراط نماز است و فرمودند : اگر نماز مومن قبول شود بقيه اعمال او نيز قبول درگاه الهي مي باشد.
و همچنين از امام صادق (ع) نقل است :
که از صفات مومن اين است که "بسم الله الرحمن الرحيم" را در نماز بلند بگويد و هر کس بعد از تکبير نماز ، قبل از شروع حمد "اعوذ بالله من الشيطان الرجيم" را بگويد به اندازه هر مويي که در بدن است هزاران حسنه براي او مي نويسند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 11:11  توسط فروهر معدنی  | 

عذر و بهانه

 

بسیاری هستند که عذر و بهانه را جذاب تر از کسب

 دستاورد می یابند زیرا یک دستاورد هیچ چیز را برای

 همیشه تثبیت نمی کند و باز هم باید هر روز با

 ارزش بودن خود را ثابت کنیم:باید ثابت کنیم که

 امروز به خوبی دیروزیم.

اما وقتی یک عذر موجه جهت عدم نیل به هر

 گونه دستاوردی داشته باشیم تا آخر عمر "راحتیم!"

تعجبی ندارد که کوشش صرف شده و تحمل

ناملایماتی که برای پیدا کردن بهانه به کار

 می بریم به مراتب بیشتر از تلاش و رنج و

 غمی است که برای نیل به بالاترین

دستاوردها لازم است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 14:6  توسط فروهر معدنی  | 

این غافله عمر عجب می گذرد

 

گرچه خورشید باز طلوع کرد و ماه دوباره  بر

 سینه ی  شبها نشست اما کاروان رحیل

پیوسته راه می پیماید و مسافر به محمل

 می نشاند تا به آنجا برد که باید رفت .

امروز او فردا ما

تا فرداهای دیگر که نوبت به که خواهد بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 8:30  توسط فروهر معدنی  | 

پدر یعنی...

 

تقدیم به او که ۱۷ طلوع از دیدنش محرومم

پدر یعنی :خیلی خستگی

                   خیلی مهربونی.

پدر یعنی:خیلی نجابت

                 خیلی غربت

پدر یعنی :نوای خوش قرآن 

                     مناجات شبانه

پدر یعنی :خیلی دوستت دارم .

پدر همیشه الف سبز قامتت

در جنگل ظلمت چشمانم باقی است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 8:31  توسط فروهر معدنی  | 

کلید آسمان

خداوند کلید آسمان را به کسی می بخشد

که شبی با کلید اشک چشمهایش را گشوده

باشد و یا با محبت اشک چشمی را بسته باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 12:18  توسط فروهر معدنی  | 

تشکر

 

آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش

 به شیوه جالبى قدردانى کند. او دانش‌آموزان

را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى

اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد.

 آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ

 می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود:

 "من آدم تاثیرگذارى هستم"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 11:46  توسط فروهر معدنی  | 

چه کسی واقعا خدا را دوست دارد؟

 

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک

 دستش مشعل و در دست دیگرش سطل    

 آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک

راه می رفت.


مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:

« این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟»...

فرشتـه جواب داد:" می خواهم با این

 مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این

سطل آب، آتش های جهنم را خاموش

کنم. آن و قت ببینم  انسانها چگونه عمل

 می کنند و چه کسی واقعا"خدا را دوست

دارد؟"

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 6:38  توسط فروهر معدنی  | 

روزی

 

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت :

 چیزی از من بخواهید. هر چه که باشد‚ شما را خواهم داد.

 سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.

و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری

 پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی

چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : ....

 من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و

 نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚ نه آسمان ونه دریا.

 تنها کمی از خودت‚ تنها کمی از خودت را به من بده.

و خدا کمی نور به او داد.

 نام او کرم شب تاب شد.

 
خدا گفت : آن که نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚

حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که

گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.

و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک ‚

بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.

 هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد.

 وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی

نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی

 کوچک بخشیده است.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 10:49  توسط فروهر معدنی  |